تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان LOVE






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


كد جاوا :



زن در گذر زمان

 

زن در ايران را ميتوان به دو زمان تقسيم نمود

نخست : ديدگاه زن در ايران باستان .

سپس ديدگاه زن در ايران پس از اسلام .

با اندوه بسيار كه بزرگترين كتابخانه هاي ملي و تاريخي و علمي ايران ( گندي شاپور -كسروي ) توسط تازيان ( اعراب ) به آتش كشيده شد و هزاران كتاب ايراني به گفته مورخ و جامع شناس بزرگ عرب ( ابن خلدون ) نابود شد و به دريا ريخته شدند و بسياري از بزرگان اين سرزمين گمنام ماندند و اثري از آنان يافت نشد ولي با شادي تمام خداوند را  سپاسگذاريم كه با همه اين فراز و نشيب هاي يورش اسكندر گجستك و يورش تازي بدوي هنوز نام چنين زنان بزرگي از سرزمين مقدس ايران براي ما به جاي مانده است . اميد بسيار بر آن دارم كه اين نوشتار الگوي شير زنان آريا بوم براي حفظ كيان ايران زمين باشد و هميشه اين بانوان بزرگ منش را در خاطر داشته باشند و بدانند كه تاريخ و نوادگان آينده ما مديون آنها است . از نجايي كه در دين نياكان ايران - زن داراي ارزشي برابر با مرد بوده است از همين روي در تمام تاريخ ايران پيش از اسلام كمتر تبعيض جنسيتي بين زن و مرد ديده شده است و بارها شاهد آن بوديم كه آنان در مهم ترين پستهاي مپراتوري ايران تكيه زده بودند .

 شير زنان ايراني در پيش از اسلام

يوتاب :سردار زن ايراني كه خواهر آريوبرزن سردار نامدار ارتش هنشاهي داريوش سوم بوده است . وي در نبرد با اسكندر گجستك همراه آريوبرزن رماندهي بخشي از ارتش را بر عهده داشته است او در كوههاي بختياري راه را بر اسكندر بست . ولي يك ايراني راه را به اسكندر نشان داد و او از مسير ديگري به ايران هجوم آورد . از او به عنوان شاه آتروپاتان ( آذربايجان ) در سالهاي 20 قبل از ميلاد تا 20 پس از ميلاد نيز ياد شده است . با اينهمه هم آريوبرزن و هم يوتاب در راه وطن كشته شدند و نامي جاويد از خود برجاي گذاشتند .

آرتميز :نخسيتن و تنها زن درياسالار جهان تا به امروز . او به سال 480 پيش از ميلاد به مقام درياسالاري ارتش شاهنشاهي خشيارشا رسيد و در نبرد ايران و يونان ارتش شاهنشاهي ايران را از مرزهاي دريايي هدايت مي كرد . تاريخ نويسان يونان او را در زيبايي - برجستگي و متانت سرآمد همه زنان آن روزگار ناميده اند .آرتميس نيز درست ميباشد .

آتوسا :ملكه بيش از 28 كشور آسيايي در زمان امپراتوري داريوش بزرگ . هرودوت پدر تاريخ از وي به نام شهبانوي داريوش بزرگ ياد كرده است و آتوسا را چندين بار در لشگركشي ها داريوش ياور فكري و روحي داريوش بزرگ دانسته است . چند نبرد و لشگر كشي مهم تاريخي ايران به گفته هرودوت به فرمان ملكه آتوسا صورت گرفته است .

آرتادخت : وزير خزانه داري و امور مالي دولت ايران در زمان شاهنشاهي اردوان چهارم اشكاني . به گفته كتاب اشكانيان اثر دياكونوف روسي خاور شناس بزرگ او ماليات ها را سامان بخشيد و در اداره امور مالي خطايي مرتكب نشد و اقتصاد امپراتوري پارتيان را رونق بخشيد .

 آزرمي دخت :شاهنشاه زن ايراني در سال 631 ميلادي . او دختر خسرو پرويز بود كه پس از" گشتاسب بنده" بر چندين كشور آسيايي پادشاهي كرد . آذرميدخت سي و دومين پادشاه ساساني بود . واژه اين نام به چم ( معني ) پير نشدني و هميشه جوان است .

آذرآناهيد :ملكه ملكه هاي امپراتوري ايران در زمان شاهنشاهي شاپور يكم بنيانگذار سلسله ساساني . نام اين ملكه بزرگ و اقدامات دولتي او در قلمرو ايران در كتيبه هاي كعبه زرتشت در استان فارس بارها آمده است و او را ستايش كرده است . ( 252ساسانيان )

پرين :بانوي دانشمند ايراني . او دختر كيقباد بود كه در سال 924 يزدگردي هزاران برگ از نسخه هاي اوستا را به زبان پهلوي براي آيندگان از گوشه و كنار ممالك آريايي گردآوري نمود و يكبار كامل آنرا نوشت و نامش در تاريخ ايران زمين براي هميشه ثبت گرديده است . از او چند كتاب ديگر گزارش شده است كه به احتمال زياد در آتش سوزي ( هاي سپاه اسلام از ميان رفته است . ( كتاب فرزانگان ايران برگ 11)

زربانو : سردار جنگجوي ايراني . دختر رستم و خواهر بانو گشسب . او در سوار كاري زبده بوده است كه در نبردها دلاوري ها بسياري از خود نشان داده است . تاريخ نام او را جنگجويي كه آزاد كننده زال - آذربرزين و تخوار از زندان بوده است ثبت كرده . ( زن ايراني 194)

 

فرخ رو :نام او به عنوان نخستين بانوي وزير در تاريخ ايران ثبت شده است وي از طبقه عام كشوري به مقام وزيري امپراتوري ايران رسيد .

كاساندان : پس از شاهنشاه ايران او نخسين شخصيت قدرتمند كشور ايران بوده است . كاساندان تحت نام ملكه 28 كشور آسيايي در كنار همسرش كورش بزرگ حكمراني ميكرده است . مورخين يوناني ( گزنفون ) از وي با نيكي و بزرگ منشي ياد كرده است .

گردآفريد :يكي ديگر از پهلونان سرزمين ايران . تاريخ از او به عنوان دختر گژدهم ياد ميكند كه بالباسي مردانه با سهراب زور آزمايي كرد . فردوسي بزرگ از او به نام زني جنگجو و دلير از سرزمين پاكان ياد ميكند .

 آرياتس :يكي از سرداران مبارز هخامنشي ايران در سالهاي پيش از ميلاد . مورخين يوناني در چند جا نامي كوتاه از وي به ميان آورده اند .

گرديه :بانوي جنگجوي ايراني . او خواهر بهرام چوبينه بود . فردوسي بزرگ از او به عنوان هسمر خسروپرويز ياد كرده كه در چند نبردها در كنار شاهنشاه قرار داشته است و دلاوري بسياري از خود نشان داده است . ( ساساني 348 + شاهنامه فردوسي+۲۷۴ )

هلاله :پادشاه زن ايراني كه به گفته كتاب ديني و تاريخي بندهش ( 391 يشتها 1

يشتها 2 ) در زمان كيانيان بر اريكه شاهنشاهي ايران نشست . از او به عنوان هفتمين پادشاه كياني ياد شده است كه نامش را "هماي چهر آزاد" ( هماي وهمون ) نيز گفته اند . او مادر داراب بود و پس از "وهومن سپندداتان" بر تخت شاهنشاهي ايران نشست . وي با زيبايي تمام سي سال پادشاه ايران بود و هيچ گزارشي مبني بر بدكردار بودن وي و ثبت قوانين اشتباه و ظالمانه از وي به ثبت نرسيده است .

 پوران دخت : شاهنشاه ايران در زمان ساساني . وي زني بود كه بر بيش از 10 كشور آسيايي پادشاهي ميكرد . او پس از اردشير شيرويه به عنوان بيست و پنجمين پادشاه ساساني بر اريكه شاهنشاهي ايران نشست و فرامانروايي نمود .

شيرين : شاهزاده ارمني . ارمنستان يكي از شهرهاي كوچك ايران بود و شاه ارمنستان زيرا نظر شاهنشاه ايران . خسرو پرويز و شيرین حماسه اي از خود ساختند كه هميشه در تاريخ ماندگار ماند . شيرين از خسرو 4 فرزند به نامهاي نستور - شهريار - فرود و مردانشه بدنيا آورد كه هر چهار فرزند وي در زندان كشته شدند . پس او سر بر بالين ( جسد بي جان ) خسرو نهاند و با خوردن زهري عشق اش به خسرو را جاودانه ساخت و هردو جان

باختند .

بانو گشنسب :دختر ديگر رستم خواهر زربانوي دلير . نام بانو گشسب جنگجو در برزونامه و بهمن نامه بسيار آمده است . يكي از مشهورترين حكايت هاي او نبرد سه گانه فرامرز رستم و بانوگشسب است . او منظومه اي نيز به نام خود دارد كه هم اكنون نسخه اي از آن در كتابخانه ملي پاريس و در كتابخانه ملي بريتانيا موجود است .

  احترام به جايگاه زن در ايرا ن باستان :

در دوران شاهنشاهي هخامنشي زناني بوده اند كه در چندين مورد بالاتر از مردان قرار داشته اند . نمونه بارز آن كتيبه هاي پرسپوليس ( تخت جمشيد ) يا درياسالاري بانو آرتميز است . طبق گفته پرفسور گيل استاين - دكتر ديويد استروناخ - پرفسور ريچاي فراي و پرفسور عليرضا شاپور شهبازي  موسسه شرق شناسي شيكاگو و موزه ايران باستان )

داريوش بزرگ براي بنا نهادن كاخهاي پارسه از زنان به عنوان يكي از مهم ترين نيروهاي كاري استفاده مي كرد . به شكلي كه در چندين مورد كتيبه بدست آمده نوشته شده است كه زني در اينجا مسئول بيش از 100 نفر كارگرمرد بود و يا زني ديگر به دليل مهارت شغلي اش حقوقي معادل 3 مرد دريافت ميكرده است . يا در كتيبه اي ديگر آمده زنان كارگر باردار در ساختن پارسه از حقوق شاهنشاهي براي استراحت و بارداري استفاده كردند .

"سات اسپ" يكي از خويشاوندان درباره شاهنشاهي هخامنشي بود كه به دليل تجاوز به دختر باكره اي در ايران محكوم به مرگ شد . سپس مادر وي نزد شاهنشاه رفت و  شفاعت پسر را نمود . شاهنشاه ايران فرمان داد كه اگر نمي خواهي او اعدام شود بايد دور آفريقا را با كشتي بگردد و ماجراي آنجا را به رشته تحرير درآورد . ولي او از ترس بيابانهاي آفريقا و سفرهاي داراز دريايي از سفر پرهيز كرد و به دروغ پس از مدتي وانمود كرد كه آفريقا را كامل ديده است . ولي داستانهاي او با ديد بزرگان ايران خيالي شناخته شد و در نهايت وي به جرم تجاوز به دوشيزه اي ايراني به دار آويخته شد . ( آرمانهاي شهرياران ايران باستان - دلفگانگ كنادت 184)

پس از نشستن شاهنشاه پوران دخت بر اريكه پادشاهي امپراتوري ايران با مردمان تهي دست چنين سخن مي گويد : اينك كه من بر تخت شاهنشهي نشستم سوگند ياد ميكنم كه انجمن ها و گروهها كشور را متلاشي نكنم و آنان را ياري دهم . مردماني را كه از گنج ها و ثروتهاي ايران بهره اي نجستند را ياري دهم و سهم هر ايراني را به مساوات تقسيم كنم. مبادا كسي در سرزمينهاي ايران مستمند و تهي دست باشد كه من از اين كار اندوهناك ميشوم . ( فردوسي بزرگ )

نمونه اي ديگر در رابطه با برابري زنان و مردان ميتوان به اين گزارش سازمان ميراث فرهنگي ايران اشاره نمود . اين سازمان پس از كاوشهاي طولاني خود در شهر سوخته در سيستان ايران به صورت رسمي اعلام نمود كه چندين سال در اين شهر زنان پادشاه ايران بودند و بر كشور ايران حكمراني ميكرده اند .

شاهنشاهان ايران باستان زنان خود را احترام بسيار مي گذاشتند و در امور كشوري بسياري آنان نقش داشتند . زن شاهنشاه بزرگ يا ملكه ايران همانند خود شاهنشاه تاج بر سر مي گذاشته است و رفتارش بايد گونه اي باشد كه سرمشق همه زنان كشور باشد . ملكه بايد در جشنهاي نوروز مهرگان و سده زنان مختلف كشور را دعوت كند و از آنان پذيرايي كند . كتيبه هاي بدست آمده از نقش رستم و كعبه زرتشت حاكي از آن است كه ملكه اردشير داراي ارزش بسيار بوده است و الگوي كشورهاي منطقه نيز بوده است .

فردوسي بزرگ در ستايش از شير زنان ايران باستان چنين مي سرايد :

ندانست سهراب كه او دختر است          سر موي او از در افسر است

شگفت آمدش گفت از ايران سپاه           چنين  دختر  آيد  به  آوردگاه

سواران جنگي به روز نبرد                     همانا  به  زير  اندر  آرند گرد

زنانشان چنين اند ايران سران                چگونه اند  گردان جنگ  آوران

 ديدگاه دين ايراني درباره برابري زن و مرد

اي پورجيست اي جوانترين دختر زرتشت از خاندان هچت اسپ . من كه پدر تو هستم (زرتشت ) جاماسب را كه ياور دين مزديسنا است از روي راستي و منش پاك براي همسري تو برگزيده ام . اينك برو و با خرد وشعور  مشورت كن و در صورت  پسنديدن آن - با عشق در انجام اين وظيفه مقدس كوشش كن . ( يسنا 53 - بند 3)

چه مرد باشد و چه زن هركس كه مرا اي اهورامزدا از زندگاني آن چيز را كه تو بهترين ميشماري ارمغان دارد از پرتو منش نيك از پاداش راستي و شهرياري برخوردار خواهد ( 10- گرداند  46)

اي مردم بياييد و بهترين گفتار را به گوش هوش بشنويد و با انديشه روشن در آن بنگريد و پيش از آن كه فرصت از دست برود هر مرد و زني بايد به شخصه ميان راه درست و نا  درست يكي را برگزيند . ( يسنا - هات 30 - بند 2)

فروهر زنان پاكدين سرزمينهاي آريايي را مي ستاييم ( بند 143 از تير يشت )

 در اوستا سن ازدواج براي دختران و پسران هر دو برابر و يكسان تعيين شده است به اين صورت كه هر دختر و پسر بالغي كه به سن 15 سالگي رسيده باشد ميتواند ازدواج كند . (( 15 : 17 – ونديداد 14: اوستا يشت 14)

در ايران باستان اهميت بسياري به مقام زن و مرد داده مي شده است . زن را بانوي خانه مون پثني مي ناميدند و مرد را- مون بد- يا مدير خانه مي ناميدند . مرد در حكم پادشاه و زن در حكم ملكه به حساب مي آمده است . در نسخه هاي ديني ايران باستان زنان شوهردار از اجراي مراسم ديني معاف بودند زيرا تشكيل خانواده و پرورش يك جامعه نيك منش و نيك كردار كه يكي از اركان آن تربيت مادر است بزرگترين عمل نيك در كارنامه زنان ثبت مي شده است و به همين دليل هرگونه مراسم را براي آنان اختياري  دانسته بودند . ( نسك ارپادستان فرگرد اول قمست 5

دين باستاني و كيش كهن آريايي - زنان را يكي از ارزشمند ترين اقشار جامعه مي دانسته است به طوريكه در كتاب ديني دينكرد آمده است زناني را كه تحصيلات و دوره هاي قضاوت ديده اند و در كار دادگستري مهارت دارند را بايستي به مردان ترجيح داد و آنان را بر مسند دادگستري نشاند . به روشني از قاضي شدن زنان و اجراي عدالت توسط ( آنان طرفداري مي كرده اند . ( دينكرد جلد 15 - كتاب 8 – قسمت 21

كاري كه امروزه در قرن 20 در بسياري از كشورهاي جهان اجرا مي شود و آنان اين عمل را مايه مباهات و تمدن خود مي دانند . در حالي كه دهها قرن پيش از اين ايرانيان كهن به چنين مقامي رسيده بوده اند . يكي ديگر از آزادي هاي اجتماعي زنان كسب مقام روحانيت بوده است و زنان ميتوانستند با ذكر شرايطي خاص به مقام مقدس ( زاوتا ) برسند و يا به مقام مدير تشريفاتي جشنهاي مذهبي و تشريفات هاي كشوري و ديني برسند . ( دينكرد ( جلد 15 كتاب 8 قمست 21)

چنين بودند ايرانيان كهن و امپراتوران بزرگ آسيا

 

زن در ايران پس از اسلام

پس از يورش اعراب به ايران و وادار كردن ايرانيان به دادن جزيه - ايرانيان بسياري از دادن خراج سر باز زدند و سالها نبرد بين ايرانيان و سپاه اسلام وجود داشته است تا اينكه كم كم ماليات هاي سنگين مردم را وادار به تغيير دين نمود . از اين پس نگرشي بسيار متفاوت ( كه شايد بشود گفت دگرگوني كامل فرهنگي ) درباره زن صورت گرفت


نويسنده: TANHA مورخ: چهارشنبه چهارم آذر 1388 در ساعت: 17:51
|+|



سینوهه

من فرعونها را جزو انسان می دانم زیرا آنها با ما فرقی ندارند ومن این موضوع را از روی ایمان می گویم.

من چون پزشک فرعونهای مصر بودم از نزدیک ،روز و شب ،با فراعنه حشر و نشر داشتم و می دانم که آنها از حیث ضعف و ترس و زبونی و احساسات قلبی مثل ما هستند .حتی اگر یک فرعون را هزارمرتبه بزرگ کنند واو را درشمارخدایان درآورند باز انسان است ومثل ما می باشد .آنچه تا امروزنوشته شده ،به دست کاتبینی تحریرگردیده که مطیع امرسلاطین بوده اندوبرای این مینوشتند که حقایق رادگرگون کنند.من تاامروزیک کتاب ندیده ام که درآن،حقیقت نوشته شده باشد.

درکتابها یا به خدایان تملق گفته اند یا به مردم یعنی به فرعون .دراین دنیا تا امروزدرهیچ کتاب و نوشته ،حقیقت وجود نداشته است ولی تصورمی کنم که بعد ازاین هم درکتابها حقیقت وجود نخواهد داشت. ممکن است که لباس و زبان و رسوم وآداب و معتقدات مردم عوض شود ولی حماقت آنها عوض نخواهد شد و درتمام اعصارمی توان به وسیله گفته ها ونوشته های دروغ مردم را فریفت.زیرا :

همانطور که مگس،عسل را دوست دارد،مردم هم دروغ و ریا و وعده های پوچ را که هرگز عملی نخواهد شد دوست می دارند.

آیا نمی بینید که مردم چگونه در میدان ،اطراف نقال ژنده پوش را که روی خاک نشسته ولی دم از زر و گوهرمی زند و به مردم وعده گنج می دهد می گیرند و به حرفهای او گوش می دهند.

من نمی خواهم کسی کتاب مرا بخواند و تمجید کند .نمی خواهم اطفال در مدارس عبارات کتاب مرا روی الواح بنویسند و از روی آن مشق نمایند .من نمی خواهم که خردمندان د ر موقع صحبت از عبارات کتاب من شاهد بیاورند و بدین وسیله علم و خرد خود را به ثبوت برسانند.

هرکس که چیزی می نویسد امیدوار است که دیگران بعد از وی ،کتابش را بخوانند وتمجیدش کنند و نامش را فراموش ننمایند.به همین جهت ایمان خود را زیرپا می گذارد وهمرنگ جماعت می شود و مهمل ترین و سخیف ترین گفته ها را که خود بدان معتقد نیست می نویسد تا اینکه دیگران او را تحسین و تمجید نمایند .ولی من چون نمی خواهم کسی کتاب مرا بخواندهمرنگ جماعت نمی شوم و اوهام وخرافات او را تجلیل نمی کنم.من عقیده دارم که انسان تغییرنمی کند ولو یکصدهزارسال ازاو بگذرد .یک انسان را اگر دررودخانه فرو کنید به محض اینکه لباسهای او خشک شد ،همان است که بود . یک انسان را اگر گرفتاراندوه نمایید از کرده های گذشته پشیمان می شو د ،ولی همین که اندوه او از بین رفت،به وضع اول برمی گردد و همانطور خودخواه و بیرحم می شود.

چون شکل و رنگ بعضی از اشیاء و کلمات بعضی از اقوام تغییر می کند و بعضی از اغذیه و البسه امروز متداول می شود که دیروز نبود ،مردم تصورمی نمایند که امروزغیراز دیروزاست. ولی من می دانم چنین نیست ودرآینده هم مثل امروز ومانند دیروز کسی حقیقت را دوست نمی دارد.بنابراین نمی خواهم کسی کتاب مرا بخواند و میل دارم که در آینده گمنام بمانم.

من این کتاب را برای این می نویسم که میدانم . ودانایی من مانند تیزاب قلب انسان را میخورد و اگر انسان دانایی خود را به دیگری نگوید ،قلب او از بین می رود .من نمی توانم دانایی ام را به کسی بگویم و لذا آن را برای خویش می نویسم تا بدین وسیله خود را تسکین بدهم. من درمدت عمر خود چیزها دیدم.من مشاهده کردم که پسری مقابل چشم من پدر خود را کشت.

دیدم که فقرا علیه اغنیا ء ،حتی طبقه خدایان قیام کردند .دیدم کسانی که در ظروف زرین شراب می آشامیدند ،کناررودخانه،با کف دست آب مینوشیدند .دیدم کسانی که زر خود با قپان وزن می کردند ، زن خود را برای یک دستبند مسی به سیاهپوستان فروختند تا اینکه بتوانند برای اطفال همان زن، نان خریداری کنند.

 

           آموزشگاه مقدماتی پزشکی

 در آن موقع تحصیلات عالیه در طب در دست کاهنین (آمون) بود و دارالحیات مدرسه و بیمارستانی بشماره می آمد که در معبد انجام وظیفه میکرد.

تمام مدارس عالیه طب بوسیله کاهنین اداره میشد و آنها نسبت به انتخاب کسانی که باید در این مدارس درس بخوانند بسیار دقت می کردند تا کسانی را که مخالف آنان می باشند از مدارس عالیه دور نگاه دارند. از مدرسه طب گذشته، مدرسه حقوق و مدرسه بازرگانی و مدرسه هندسه و ریاضیات و مدرسه ستار ه شناسی در معبد(آمون) بود.

کاهنین از این جهت در انتخاب محصلین دقت می کردند که نصف خاک مصر به روحانیون تعلق داشت یعنی بظاهر متعلق به خدای (آمون) بود و آنها نمی گذاشتند غیر از کسانی که طرفدار آنها هستند طبیب و حقو ق دان و بازرگان و مهندس وستاره شناس شوند و جون فسران ارتش  قبل از این که وارد قشون شوند میباید یک دوره مدرسه حقوق را طی نمایند،کاهنین معبد (آمون) بتمام دستگاه اداری و نظامی مصر حکومت می کردند. در بین این مدارس، دو مدرسه بیش از دیگران اهمیت داشت یکی مدرسه طب و دیگری مدرسه حقوق.

دوره مقدماتی هر یک از این دو مدرسه سه سال بود و شاگرد باید سه سال در دوره مقدماتی بماند تا بعد از امتحان در صورتی که خدای (آمون) بر او ظاهر میشد، اجازه بدهند که وارد مدرسه طب یا حقوق شود. خواهم گفت چگونه خدای آمون به محصل ظاهر می شد و اکنون میگویم که منظور کهنه مصر از این که شاگرد را مدت سه سال در دوره مقدماتی نگاه می داشتند این بود که هر نوع فکر و نظریه مستقل را که با منافع کهنۀ مصری جور در نمی آمد در وجود شاگرد از بین ببرند.

در این سه سال شاگردان در دوره مقدماتی هیچ کار نداشتند غیر از این که در معبد عبادت کنند و روایات مذهبی را بیاموزند. روحانیون خوب میدانستند شاگردی که وارد دروه مقدماتی می شود طفلی است که تازه قدم بمرحله جوانی میگذارد. تا آن موقع بازی میکرده و هیچ  نوع فکر و عقیده مستقل نداشته و دوره ورود او بمدرسه مقدماتی معبد (آمون) دوره ای است که میرود دارای نظریه و رای شود. پس باید در همین دوره، حریت فکر او را از بین برد و او را مبدل بیک موجود کرد که بدون چون و چرا هر چه را که میشنود و میخواند بپذیرد . و وقتی از این مرحله سه سال گذشت و وارد مدرسه حقوق یا طب شد و دوره دروس هر یک از دو مدرسه را طی کرد، مبدل بیک جوان کامل می شود ولی جوانی که غیر از تعلیمات کاهنان مصر چیزی نشنیده و نخوانده و فکر او طوری در چهار دیوار تعلیمات کاهنان محبوس شده که بعد از خاتمه تحصیلات عالی، نمیتواند طور دیگر فکر نماید.

ما یک عده بیست و پنج نفری بودیم که در دوره مقدماتی مدرسه طب شروع به تحصیل کردی م و من هر بامداد بمدرسه میرفتم و غذای روز را با خود می بردم و قبل از غروب آفتاب بمنزل مراجعت می نمودم.

بعد از اینکه من وارد مدرسه مقدماتی معبد (آمون) شدم بزودی حس کردم که سر شکاف سلطنتی حق داشت که می گفت تو باید سر افتاده و مطیع باشی و هرگز ایراد نگیری و عقیده باطنی خود را اظهار نکنی.

زیرا متوجه شدم که کاهنین در بین محصلین جاسوس دارند و به محض اینکه یک محصل، راجع به موضوعی شک میکند و می گوید که این طور نیست و کاهنین دروغ می گویند، آن محصل را از مدرسه بیرون می نمایند و دیگر محال است که محصل مزبور بتواند وارد یکی از مدارس عالیه طبس شود و برای بیرون کردن محصل هم عذری موثر دارند و اظهار میدارند که(آمون) می گوید که این محصل استعداد ندارد. روزی که من وارد مدرسه مقدماتی شدم سیزده سال از عمرم می گذشت و با اینکه یکی از شاگردان خردسال مدرسه بودم بیش از دیگران که اکثر فرزندان نجباء و کاهنین بزرگ بودند استعداد داشتم و من می توانم بگویم که اگر در آنموقع مرا وارد مدرسه طب می کردند، من می توانستم تحصیل کنم و همه چیز را بفهمم برای اینکه علاوه بر سواد خواندن و نوشتن، معلومات علمی داشتم.

چون بطوری که گفتم پدرم طبیب بود و من ز ی ردست او اسامی بسیاری از داروها را فرا گرفته بودم و میدانستم چگونه یک زخم را که جراحت ندارد با روغن معالجه می نمایند و بچه ترتیب یک زخم را که دارای جراحت است بعد از خارج کردن جراحت، بوسیله آتش می سوزانند که دیگر جراحت نکند. من دیده بودم که پدرم بچه ترتیب گاهی به کمک یک قابله می رود و بوسیله یک ابزار مخصوص از چوب محکم سدر، بچه را در شکم مادر قطعه قطعه م یکند و قطعات آن را بیرون می آورد تا اینکه مادر را از مرگ نجات بدهد. ولی با اینکه من بیش از اکثر شاگردان برای ورود به دارالحیات استعداد داشتم مدت سه سال مرا در مدرسه مقدماتی معطل کردند.

ولی شاگردانی که پدرشان جزو کهنه بزرگ یا نجباء بودند پس از چند هفته به دارالحیات منتقل می شدند و کاهنین می گفتند که (آمون) امر کرده که آنها را به دارالحیات منتقل نمائیم.

گرچه اوقات ما صرف عبادت و فراگرفتن روایات مذهبی می شد ولی باز مقداری وقت باقی می ماند و روحانیون بما دستور می دادند که کتاب اموات را بنویسیم و بعد آن کتابها را در صحن معبد بفروش میر ساندند.

بعد از سه سال که من جز اتلاف عمر کاری موثر نکردم، به آن عده از شاگردان، از جمله من، که جزو اشراف نبودیم اطلاع دادند که باید خود را برای رفتن به دارالحیات آماده کنیم.قبل از رفتن به دارالحیات ما می باید مدت یکهفته روزه بگیریم و تمام مدت را در خود معبد بگذارنیم و از آنجا خارج نشویم. در شب آخر، میباید که خدای (آمون) خود را بر ما آشکار کند و با ما صحبت نماید و اگر آشکار می نمود و صحبت می کرد در آنصورت معلوم میشد که ما لایق ورود به دارالحیات هستیم.

ولی بطوری که خواهم گفت تقریباً محال بود که بعد از اینکه مدت سه سال مغز شاگردان را با افکاری که مربوط به (آمون ) بود پر کرده اند، در آنشب (آمون) با آنها صحبت ننماید.

فقط من بین شاگردان مستثنی بودم برای اینکه به اتفاق پدرم بر بالین بیماران حاضر میشدم و مرگ آنها را به چشم خود می دیدم. من از کودکی تا سن شانزده سالگی بیش از پنجاه بیمار را دیده بودم که مقابل چشم من مردند. من در همان موقع با وجود خردسالی، متوجه می شدم که هیچ چیز مثل مرگ، انسان را متوجه پو چ بودن بعضی از مطالب کاهنان نمی کند زیرا انسان با دیدگان خود می بیند که بین مرگ یک انسان و یک جانور فرق وجود ندارد و می فهمد که اگر کاهنین همانطوریکه می گویند وکیل و نماینده مختار (آمون) در روی زمین هستندجلوی مرگ را می گرفتند و لااقل خودشان نمی مردند.

انسان وقتی مرگ را می بیند و می فهمد که همه مطالب و معتقدات پوچ است، همه چیز را پوچ می بیند.

شاگردان دیگر مثل من به دفعات مرگ را ندیده بودند و لذا نمی توانستند مثل من راجع به روایات کاهنان فکر کنند.

باری بعد از اینکه یک هفته در معبد بسر بردیم و روزه گرفتیم در روز هفتم موهای سر ما را ستردند و ما را در استخر بزرگ معبد شستند، بعد یک لباس خشن که لباس رسمی دارالحیات بود بر ما پوشانیدند.

هنگام غروب وقتی (آمون) در قفای تپ ه های غربی ناپدید شد (در اینجا مقصود از آمون خورشید است که در عین حال خدای بزرگ مصر هم بود ( مترجم ) نگاهبانان در بو ق ها دمیدند و درهای معبد بسته شد و آنوقت یکی از کاهنین که آنقدر نوشیده بود که نمی توانست بطور عادی راه برود بما گفت بیائید.

ما براهنمائی کاهن مزبور، از یک دالان طولانی عبور کردیم و او دری را گشود و ما را وارد اطاقی وسیع که یک فرش داشت کرد و من دیدم که اطاق مزبور تاریک است ولی در صدر اطاق پرد ه ای آویخته اند که قدری نور از پشت پرده باین طرف می تابد. تا آن موقع من وارد اطاق مزبور نشده بودم ولی می فهمیدم که آنجا اطاق آمون می باشد.

کاهن پرده مزبور را عقب زد و آنوقت برای اولین مرتبه چشم من به خدای (آمون) که شبیه به انسان بود افتاد و چون جوان بودم و اعتقاد به خدای (آمون) داشتم بدنم لرزید.

من دیدم که (آمون) لباس در بر دارد و چراغهائی که اطراف او نهاد ه اند، زر و سنگ های گران بهای سر و گردن او را می درخشاند.

کاهن گفت شما باید امشب در اینجا تا صبح بیدار با شید و عبادت کنید که شاید خدای آمون با شما صحبت نماید و اگر صحبت کرد دلیل بر این است که شما را برای ورود به دارالحیات لایق می داند و هرگاه لایق ورود به دارالحیات شدید، فردا صبح باتفاق من (آمون) را شست و شو خواهید کرد و لباس او را عوض خواهید نمود و آنگاه به دارالحیات میروید.

بعد از این سخنان کاهن مزبور پرده را مقابل آمون کشید و بدون اینکه دست ها را روی زانو بگذارد و سر فرود بیاورد از اطاق خارج شد و در را بست.

بمحض اینکه کاهن از اطاق خارج شد شاگردهائی که از نظر سن بزرگتر از من بودند شروع بصحبت و خنده کردند و از جیب خود گوشت و نان بیرون آوردند و به خوردن مشغول شدند.

یکی از آنها هم بیرون رفت و بعد شاگردان گفتند که او باطاق کاهن می رود که در آنجا غذا بخورد و شب را نیز آنجا خواهد خوابید زیرا نمی تواند این جا روی سنگ بخوابد. ولی من روزه داشتم و حاضر نشدم که از غذای دیگران بخورم و خوردن غذا را در حالی که (آمون) در پس پرده است کفر می دانستم.

جوانان دیگر بعد از غذا خوردن به بازی با استخوان (مقصود قاپ بازی است مترجم ) مشغول شدند و آنگاه هر یک از آنها روی سنگهای مسطح و صیقلی کف اطاق دراز کشیدند و بخواب رفتند.

ولی من نمی توانستم بخوابم و دائم در فکر (آمون) بودم و اوراد مذهبی خودمان را می خواندم و گوش فرا می دادم چه موقع صدای (آمون) را خواهم شنید. تا این که سپیده صبح دمید ولی من صدای آمون را نشنیدم و نزدیک طلوع فجر بطرزی مبهم حس کردم که پرد ه ای که مقابل آمون بود قدری تکان خورد.

در بامداد نگاهبانان معبد بوق زدند و درها باز شد و مردم وارد معبد گردیدند و من صدای آنها را مثل هم همۀ امواج دریا که از دور بگوش برسد می شنیدم.

وقتی آفتاب طلوع کرد کاهن باتفاق همان جوان که شب رفته بود در بستری راحت بخوابد وارد اطاق گردید و من از قیافه هر دوی آنها فهمیدم که شراب نوشیده اند. کاهن خطاب بما گفت ای کسانی که آرزو دارید وارد دارالحیات شوید آیا دیشب بیدار بودید و عبادت کردید؟ ما به یک صدا گفتیم بلی. کاهن گفت آیا (آمون) با شما صحبت کرد و صدای او را شنیدید؟

قدری سکوت برقرار گردید و بعد یکی از شاگردان بنام موسی گفت بلی او با ما صحبت نمود.سایر شاگردان هم این حرف را تکرار نمودند ولی من چیزی نگفتم برای اینکه (آمون) با من صحبت نکرده بود و حیرت می نمودم چگونه دیگران جرئت می کنند دروغ بگویند. جوانی که شب باطاق کاهن رفته، آنجا خوابیده بود، با وقاحتی حیر ت آور گفت (آمون) بر من هم آشکار شد و اسراری را بمن گفت ولی تاکید کرد که به هیچکس بروز ندهم و من از شنیدن صدای آرام و با محبت او لذت میبردم.

موسی گفت وقتی من (آمون) را دیدم او دست روی سرم گذاشت و گفت ای موسی، من بتو و خانواده ات برکت میدهم و تو روزی یکی از اطبای معروف مصر خواهی شد. بعد از موسی یکایک شاگردان، داستانی راجع به این که (آمون) را دیدند و وی با آنها صحبت کرد جعل نمودند تا این که نوبت به من رسید و کاهن گفت (سینوهه) آیا تو (آمون) را دیدی و او با تو صحبت کرد؟

گفتم نه... من نه او را دیدم و نه صدایش را شنیدم و فقط نزدیک صبح حس کردم که قدری پرده تکان می خورد. کاهن نگاهی تند به من انداخت و سکوت برقرار شد. یکی از جوا ن ها که از بدو ورود به مدرسه با من دوست شده بود دست کاهن را گرفت و او را کناری برد و بعد آهسته با وی صحبت کرد و وقتی آن سه نفر مراجعت کردند کا هن با لحن خشم آلود گفت (سینوهه)، چون در عقیدۀ صمیمی و پاک تو هیچ تردید وجود ندارد ممکن است (آمون) با تو صحبت کند.

و آنگاه به اشاره وی همان جوان پرده را عقب زد و مرا مقابل مجسمه (آمون) برد و وادارم کرد که طبق معمول سر بر زمین بگذارم و بهمان حال گذاشت. یک مر تبه، صدائی در اطاق پیچید و خطاب به من گفت سینوهه ... سینوهه... من دیشب میخواستم با تو صحبت کنم ولی تو که تنبل هستی خوابیده بودی. من سر را بلند کردم و متوجه شدم که صدا از دهان (آمون) خارج میشود و بعد همان صدا گفت (سینوهه) من (آمون) هستم و بجرم غفلتی که دیشب کردی می باید تو را در کام خدای بلع کننده بیندازم ولی چون میدانم که بمن اعتقاد داری این مرتبه تو را م یبخشم و....

من دیگر متوجه نشدم که آن صدا چه گفت زیرا فهمیدم صدای مزبور که من تصور میکردم صدای (آمون) می باشد غیر از صدای همان کاهن نیست و از استنباط این موضوع یک حال نفرت و خشم و عبرت شدید بمن دست داد.

تا این که کاهن آمد و مرا از زمین بلند کرد و گفت بیا و در شست و شو و تجدید لباس (آمون) شرکت کن. من درست نمیدانم چگونه برای شستن و خشک کردن و تجدید لباس مجسمه (آمون) با دیگران کمک کردم زیرا حواسم پریشان شده بود و حس مینمودم که یک ضربت بزرگ و غیر قابل جبران به اعتقاد من وارد آمده است.

آن روز روغن مقدس بر سر من و دیگران مالیدند و یک پاپی روس (کاغذ مصری مترجم ) بمن دادند که حکم ورود من به دارالحیات بود و وقتی تشریفات ورود من به دارالحیات در آن روز خاتمه یافت و من از معبد خارج گردیدم که بخانه بروم از فرط نفرت و تاثر دچار تهوع شدم.


نويسنده: TANHA مورخ: چهارشنبه چهارم آذر 1388 در ساعت: 17:34
|+|



اتفاق خیلی مهم

تفاق خیلی مهم
دیروز یه اتفاق خیلی مهم توی زندگی من افتاد

من

و خواهرم

و مادرم

و پدرم 

برای پنج هزار و دویست و هفتاد و پنجمین بار 

دور میز نشستیم و نهار خوردیم


نويسنده: TANHA مورخ: دوشنبه دوم آذر 1388 در ساعت: 20:22
|+|



مداد

تعجب نکن

اگر شعر تازه ای

برای تو نمی نویسم

هیچ مدادی

وقتی خیس می شود

نمی نویسد...

 


نويسنده: TANHA مورخ: دوشنبه دوم آذر 1388 در ساعت: 20:13
|+|



بوسه

رد بوسه ام را نگیر
به نیمکتی پوسیده می رسی
که حافظه اش را در باران
از دست داده است

نويسنده: TANHA مورخ: دوشنبه دوم آذر 1388 در ساعت: 20:10
|+|



چشم

جهان پیشینم را انکار می‌کنم،
جهان تازه‌ام را دوست نمی‌دارم،
پس گریزگاه کجاست!
اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟


نويسنده: TANHA مورخ: دوشنبه دوم آذر 1388 در ساعت: 20:5
|+|



تسلیم

من از لغزیدن نترسیده ام
از آلوده شدن به گناه
از افتادن
و دوباره برخاستن
و یاس
از دلتنگی
از دیروزها
از تعصب ها
حسادتها
تنگ نظری ها
بن بست ها
نترسیده ام
از تمام آنچه نابود می کند
تمام آنچه بلند می کند
و بر زمین می کوباند
از دایره های بسته
شب های تلخ
سایه های در هم تنیده
و خاطراتی که گذشتند تا هرگز بازنگردند
هرگز نترسیده ام
من تنها و تنها از تو می ترسم ای لکه ننگ در میان تمام کلمات :
ای تسلیم!


نويسنده: TANHA مورخ: دوشنبه دوم آذر 1388 در ساعت: 20:0
|+|



بکارت

یک روز دخترک گوشی را برداشت ... (بعضی ها اعتقاد دارند که در همین لحظه دخترک بکارتش را از دست داد)

یک روز دخترک با او به سینما رفت ... (بعضی دیگر اعتقاد دارند که در همین لحظه دخترک بکارتش را از دست داد)

یک روز دخترک او را هنگام خداحافظی بوسید ...( بعضی دیگر اعتقاد دارند که در همین لحظه دخترک بکارتش را از دست داد)

یک روز دخترک در گوشه ای از پارک  به او اجازه داد تا لمسش کند ...( بعضی دیگر اعتقاد دارند که در همین لحظه دخترک بکارتش را از دست داد)

یک روز دخترک در گوشه اتاقش به او اجازه داد تا او را زن کند...( بعضی دیگر اعتقاد دارند که در همین لحظه دخترک بکارتش را از دست داد)

یک روز زن-دخترک سابق- به دخترش گفت که حق ندارد جواب تلفن را بدهد ...( امّا بعضی دیگر اعتقاد دارند که دخترک هنوز بکارتش را از دست نداده ... بکارت موهوم ذهنی ...)

بنابراین روزهاست که دخترش-نسل تابوزده- تصمیم گرفته بدون آنکه گوشی را بردارد یا به سینما برود یا بوسیده شود یا لمس شود در گوشه اتاقش خودش را تقدیم خودش کند تا در سر فرصت بدون آنکه گوشی را بردارد یا به سینما برود یا بوسیده شود یا لمس شود خود را بیفکر و بی احساس تسلیم شخصی کند که شاید نامش شوهر باشد

برگرفته از وبلاگبکارت موهوم


نويسنده: TANHA مورخ: دوشنبه دوم آذر 1388 در ساعت: 19:35
|+|



بکارت

بالاخره هورمون ها کار خودشون رو کردن .

امیدوارم فرزندانمان دلیل بهتری برای  زادُ ولد  پیدا کنن .

بر گرفته از وبلاگبکارت موهوم


در سرزمین من آزارگران جنسی فقط در کوچه های تنگ و تاریک یا ماشینهای مجهول المالک حضور ندارند.

آزارگران ترسوتر و درونگراتر و البته خطرناکتر آنقدر منتظر می مانند تا وقتیکه شرایطشان مهیا شد، مجوز شرعی بگیرند برای تجاوز .

ازدواج برای بعضی ها با رشوه ای شروع میشه که یک شارع مقدس نما دلالش است و بس .


بکارت باخود تقدسی را یدک میکشد که چون تابویی نمیتوان به آن نزدیک شد ... باید آنقدر مقدس بود که حکم بر ملغی بودن این توهم توخالی داد ...

حال حکم لغو این حکم  در کیسه کدام رمال وجود دارد ... 

رمالی ، رمال تر از رمالهای قبلی


نويسنده: TANHA مورخ: دوشنبه دوم آذر 1388 در ساعت: 19:18
|+|



بکارت

ای کاش روزی برسد که ; 

                        باکره ها ، آزادیشان را   و

                              فاحشه ها ، آبرویشان را 

                                                                   از پرده نازک بکارت (پرده جهالت) 

    

                                                                       گدایی نکنند .  

 

برگرفته از وبلاگبکارت موهوم


من ایمان آورده ام به :

                           فاحشگی ذهن باکرگان 

                                                                  و

                                                                         باکرگی قلب فاحشگان .


                       ذهن باکرگان ; بازیگر وسوسه های ارضا نشده 

                                                                 و 

                                                                        قلب فاحشگان ; اسیر عشقهای ابراز نشده .


نويسنده: TANHA مورخ: دوشنبه دوم آذر 1388 در ساعت: 19:16
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Dastan.kotah & Bahar-20 & Best-Music-Cod



BAHAR 20.COM

خدمات وبلاگ نويسان

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ

خدمات وبلاگ نويسان جوان
منبع کدهای وبلاگ

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان

دريافت كد بازی آنلاين تصادفی

Marlboro Miles Marlboro Miles Catalog - Online
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده

كد آهنگ در خواستي